Lawh-i-Salman I/Persian24
بدان مقصود صاحب مثنوی از ذکر موسی و فرعون ذکر مَثَلْ بوده نه اينکه اين دو در ذات يکی بودهاند * نعوذ باللّه عن ذلک * چه که فرعون و أمثال أو بکلمه موسی خلق شدهاند لو أنتم تعرفون * و همان اختلاف ظاهره که ما بين بوده دليل بر اينست که در کل عوالم با يکديگر مخالف بودهاند و اين بيانيست خفی * لا يعرفه إلّا کلّ عارف بصير * و صاحب مثنوی جميع عباد را در ملکوت اسماء موسی فرض نموده چه که کل از تراب خلق شده و بتراب راجع خواهند شد * و هم چنين کل بحروف موسومند و در عالم ارواح که عالم يک رنگی است ابداً جنگ و جدال نبوده و نيست چه که اسباب جدال مشهود نه و لکن بعد از دخول ارواح در اجساد و ظهور آن در اين عالم اسباب نزاع بميان می آيد چه حق و چه باطل * و اين نزاع و جدال اگر لإثبات أمر ذوالجلال واقع شود حق بوده و خواهد بود و من دون آن باطل و اين نزاع و جدال و حبّ و نفاق و إقبال و إعراض جميع طائف حول اسبابند * مثلا ملاحظه نما يک سبب از مسبِّب ظاهر ميشود و اين سبب واحد بوده و لکن در هر نفسی بما هو عليه منقلب ميشود و آثار آن ظاهر ميگردد و لکن در هر مقام بظهوری ظاهر * مثلا در اسم مغنی الهی ملاحظه نما که اين اسم در ملکوت خود واحد بوده و لکن بعد از تجلّی در مرايای وجود انسانی در هر نفسی باقتضای او اثر آن تجلّی ظاهر ميشود * مثلا در کريم کرم * و در بخيل بخل * و در شقی شقاوت * و در سعيد سعادت ظاهر ميشود چه که در حالت فقر نفوس و آنچه در او است مستور است * مثلا نفسی که فَلْسی نزد او موجود نه کرم و بخل او مستور است * و هم چنين سعادت و شقاوت در اين مقام غير مشهود و بعد از غنا در هر نفسی آنچه در اوست ظاهر و مشهود ميگردد * مثلا نفسی آنچه را مالک شد فی سبيل اللّه انفاق مينمايد * و نفسی اسباب محاربه ترتيب ميدهد و با حق بمعارضه و مجادله قيام مينمايد * و نفسی جميع را حفظ مينمايد بشأنيکه خود و دون او از مال او محرومند * حال ملاحظه کن از يک تجلّی چه مقدار امور مختلفه متغايره ظاهر ميشود * و لکن قبل از تجلی جميع اين نفوس در اماکن خود مخمود و مستور و افسرده بوده و بيک تجلّی شمس اسم مغنی اين نفوسرا چه گونه محشور نمود و آنچه در باطن مستور بود ظاهر و مشهود فرمود * و اگر بچشم بصيرت در اين بيان ملاحظه نمائی بر اسرار مستوره مطّلع شوی * ملاحظه در فرعون زمان کن که اگر غنا و قدرت ظاهره نبود ابداً بمحاربه با جمال أحديّه قيام نمی نمود * چه که در فقدان أسباب عاجز بوده و خواهد بود و کفر در او مستور * پس خوشا حال نفوسيکه اسير رنگ دنيا و ما خلق فيها نشدهاند و بصبغ اللّه فائز گشتهاند يعنی برنگ حق در اين ظهور بديع در آمدهاند * و آن تقديس از جميع رنگهای مختلفه دنيا است و جز منقطعين بر اين رنگ عارف نه چنانچه اليوم اهل بها که بر سفينه بقا را کبند و بر قلزم کبريا سائر يک ديگر را ميشناسند و دون اين اصحاب احدی مطّلع نه * و اگر هم عارف شوند همان مقدار که أعمی از شمس ادراک مينمايد *