Kitab-i-Badi/Persian9
Jump to navigation
Jump to search
عجب است از تو، و اين عبد خادم بسيار متحيّر شده از اين عبارات كه مرقوم داشته كه شهر به شهر مي دويم كه خيال آسوده شود و نمی شود. چه كه از اين كلمه همچه مفهوم شد كه، نَعُوذُ بالله، ملتفت نشده كه شهر به شهر گشتن سبب آسودگی خيال نبوده و نخواهد شد. كاش تو در همان محلّ توقّف مي نمودی[6] ويك نَفَس خالصی لله برمی آوردی. و البتّه آن نفس به مكمن رحمن حاضر می شد، چه كه اگر مقصود از حركت تو عرفان حقّ بوده بايد به اين مدينه بيائی، مُطَهَّراً عنْ كُلِّ الإشارات و الدّلالات. و بعد ملاقات نموده خود به بصر خود تميز دهی و حقّ را از دونش بشناسی، نه به قول نفسی، كه عند الله مردود بوده، به شأنی محتجب شوی كه خود را از جمال مقصود بالمرّة محروم داری. و السّالك لنْ يَبْلُغَ إلی وطن الأمْنِ و الآمان إلاّ بِكفّ الصَّفْرِ عمّا فی الإمكان.